X
تبلیغات
رایتل

یک روز صبح زود  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 05:34 ق.ظ

روز بعدش صبح زود، وقتی بیدار شد، آروم و یواش گفت:" میایی بریم پیاده روی؟  با اشاره ی سرم تایید کردم و سریع پا شدم.

وضو گرفتم و لباسهامو پوشیدم و دنبالش رفتم.

آخر مسیر پیاده روی که نزدیک می شدیم، کنار یه عابر بانک ایستاد و مبلغی پول دریافت کرد و همش رو بهم داد.

گفتم اینا چیه؟ گفت پول ماهیانه ت که برج پیش نتونسته بودم بهت بدم!

 تشکر کردم و درون جیب مانتویم گذاشتم و دوباره  راه افتادیم به سمت نزدیک ترین مسجدمحل تا نماز صبح رو اونجا بخونیم.

این بار هم تمام این مدت به سکوت گذشت...

پروفایل ت رو عوض کن  چاپ

تاریخ : یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 01:22 ب.ظ

پروفایلم تلگرامم رو عوض کردم و عکس یه دختری که خیلی گریه کرده و دماغ و لب هاش سرخ شده و توی چشماش پر از اشکه، رو گذاشتم.

اندکی بعد به همسر پیام دادم که اگه ممکنه خودش بره دخترکوچیکه رو از مدرسه بیاره.

حالا همسر که دو روز بود اصلا پیام نمیداد که هیچ، جوابدپیام های منم نمی داد؛ پیام داد که "لطفا عکس پروفایل تون رو عوض کنید!"

بعد هم قبول کرد که بچه رو بفرسته خونه!

اندکی بعد هم دوباره پیام داد که ناهارنمیام خونه و منتظرم نباش!


اصلا منتظر جوابش نبودم و حتی انتظار داشتم تلافی کنه و برای ناهار حسابی معطلم کنه!


وقتی شوهر قهر کنه...  چاپ

تاریخ : یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 07:18 ق.ظ

دیگه جواب پیامک هامو نمیده.

لباس هاش رو بر خلاف میلم اطو کردم و گذاشتم داخل کمدش.

ولی نپوشیدش.

امروز هم تنهایی رفت پیاده روی.شاید هم جای دیگه رفته.بهش پیام دادم که رفتین پیاده روی؟ اصلا جوابمو نداد.

کاش می ذاشت کمی حرف بزنم. بهش بگم چه مرگمه... بگم چرا اینجوری کسلم... ولی دریغ... اصلا نمی  ذاره. پا نمیده.

دلم می خواد بنویسم و براش بفرستم.... اما اونقدر ذهنم در هم و برهم شده که قدرت نوشتن رو ازم سلب کرده...


دخترم  غریبانه و بی سرووصدا رفت خونه ی شوهرش.

موقع خداحافظی ، زبونم بند اومده بود. یک کلمه هم نمی تونستم باهاش خداحافظی کنم. وقتی بغلش کردم، هر دو بی صدا فقط اشک ریختیم. از ته دلم عمیقا آرزو کردم خوشبخت بشه و روی بد شکست عشقی رو هرگز نبینه.

موج قوی بداخلاقی  چاپ

تاریخ : یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 04:57 ق.ظ

همسر حسابی افتاده روی موج قوی بداخلاقی و بی محبتی!

 دیشب با اینکه مهمون داشتم، خیلی خیلی دیر اومد. اونقدر دیر که همه ی مهمونا رفته بودند و من در حال جارو برقی زدن اتاق ها بودم که اومد خونه!

بدون هیچ سلام و حرفی، نشست سر میز. شام ش رو که اماده کرده بودم، خورد و خوابید.

دیشب بچه ها خسته بودند. خیلی زود خوابیدند.حمام فته و ادکلن زده، کنارهمسر خوابیدم. ولی اون هیچ واکنشی نشون نداد.

منم نصف شب به روی خودم نیاوردم و بی صدا اومدم بیرون ، کنار بچه ها خوابیدم.

صبح دیگه مثل همیشه بیدارم نکرد و تنهایی رفت پیاده روی...


خب، احتمالا اینقدرقهر رو کش میده تا من خسته بشم.

کاش می فهمید که اگه می ذاشت کمی حرف بزنم،کار به این جاها نمی کشید.. 

دلم می سوزه وقتی قهر رخ میده، من تنهاتر میشم. ولی اون بیشتر زهرا رو کنار خودش داره

نمی خوام رابطه داشته باشم  چاپ

تاریخ : جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1395 در ساعت 07:29 ق.ظ

بعد از اینکه از خونه ی پدربزرگم برگشتیم، من رو نزدیک خونه پیاده کرد و رفت. و تا دیر وقت برنگشت.

قبلا وقتی می رفت دیدن زهرا، ۷ و نیم شب می رفت تا ۹ و نیم. برنامه رو منظم پیش برده بود.

اما دیشب تا ده و نیم بر نگشت. دیگه چراغ ها رو خاموش کرده بودم و خوابیده بودیم، که صدای کلید انداختن ش رو شنیدم. به روی خودم نیاوردم که بیدارم.

اما توی تاریکی که کنار هال پیش بچه ها خوابیده بودم، نگاهش می کردم. اون منو نمی دید.

سر رفت یخچال و یه نوشیدنی خورد. دارو خورد و مسواک زد و رفت داخل اتاق خواب و درب رو محکم بست.

چند دقیقه بعدش پاشدم و رفتم درون اتاق خواب.

مثل همیشه با موبایل روشن ش مواجه شدم.

چیزی نگفتم و کنارش خوابیدم. ولی پشت بهش خوابیدم.

اونم مدتی بعد موبایلش رو خاموش کرد و خوابید. صبح زود بیدار شدم که نماز بخونم، متوجه شدم زودتر از من بیدار شده.نمازمو خوندم و دوباره خوابیدم. همسر هم نمازش رو خوند ولی این بار اومد روی تخت که پتو رو از روی من بزنه کنار که به آرومی گفتم نمی خوام ارتباط جنسی داشته باشم!

اونم بدون اینکه چیزی بگه سریع از روی تخت پایین اومد و رفت بیرون. لباس هایش رو پوشید و بدون گفتن کلمه ای از خونه رفت بیرون!

نیم ساعت از اذان صبح گذشته بود. و من دیگه خوابم نبرد! وقتی نتم رو باز کردم و کامنت جدید رو خوندم که دیگه کار از کارگذشته بود. شوهر با حالت نیمه عصبانی و قهر از خونه رفت بیرون!!!

   1       2       3       4       5       ...       103    >>