X
تبلیغات
رایتل

کادوی روز زن برای زن اول!  چاپ

تاریخ : شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 11:46 ب.ظ

امشب یه عدد نیم سکه همراه با یه آغوش گرم و مکث چند ثانیه جلوی بچه ها، از همسرم به عنوان کادوی روز زن، دریافت کردم.

سابقه نداشت همسرم جلوی بچه ها منو بغل کنه و ببوسه و بعد هم کادو رو دو دستی تقدیم کنه...


بعد گفت برات نیم سکه گرفتم،  ولی واسه زهرا یه گوشی موبایل معمولی خریدم....

ازش نپرسیدم. ولی چرا  به من اینا رو میگه؟

 امشب نرفت پیش زهرا! چرا؟ نمی دونم واقعا!


بعد هم پرسید برای مادرت چی کار کردی؟ گفتم هنوز هیچی! گفت پس حواست باشه فردا شب بریم و یه کادوی حسابی بخریم. باید زحمتاش رو جبران کنیم که برای تهیه ی جهیزیه ی دخترمون کمکت کردن...

اعتقاد من؛ برداشت شما  چاپ

تاریخ : شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 05:49 ق.ظ

شماها میگین اگه زنی زندگی رو دو دستی تحویل هوو نده، ساده است ولی من میگم حفظ سنگر خانواده واجبه.


شما میگین اگه زنی با اولین مشکل زندگیش، طلاق نگیره، ساده است. من می گم کنترل خشم یکی از واجبات زندگی زناشویی است.

شما میگین اگه زنی براحتی با کمترین بهانه و توجیه، آشتی کنه ، کمال سادگی است. من میگم روح عاطفی زن و مهر مادری اش اجازه نمیده مدت بیشتری قهر کنه یا قهر بمونه...


شما میگین اگه دعوا به بیرون از خانواده درز نکنه، نشانه ی سادگی زن است؛ ولی من میگم مدیریت بحران برای حفظ زندگی زناشویی لازمه و جزء مدیریت و توانمندی زن محسوب میشه. قرار نیس با اولین اتفاق، کل یک فامیل بفهمند و درگیرش بشن. ضمن اینکه ابروی ریخته رو دیگه نمیشه جمع ش کرد!


پس چرا نسل جدید با این همه ادعایش در فرهیختگی ، زیربار ازدواج نمی ره و اگر هم بره، به سختی موفق میشه پنج سال اول رو به خوبی طی کنه؟

پس محبت و ایثار و گذشت مال کجاست؟ نکنه مهرمادری یک مادر ،برای بچه هاش ،فقط قراره توی فیلمها و داستان ها ازش استفاده بشه؟ 


من فقط یه چیز رو محور قرار دادم و اون اینکه تعدد زوجات ، رو خدا حلال کرده! 

می دونم شرایط هایی هم باید داشته باشه.


پس نتیجه میگیرم که هیچ حکمی از ناحیه ی خدا، بی دلیل نبوده، پس قطعا بودنش، حکمتی داره. من اگر خدا و احکامش رو قبول کرده ام، پس باید به حکمتش هم ایمان داشته باشم، حتی اگه خلاف میلم باشه. پس باید خودم رو باهاش تطبیق بدم و مشکلات حاشیه ی اون رو حل کنم.

دوم اینکه وقتی قبول کردم که زندگی متاهلی داشته باشم و اون رو بر زندگی مجردی ترجیح بدم، پس باید بتونم بر سختی های ناشی از اون هم غلبه پیدا کنم.


خانواده از ارکان مهم و حیاتی هر کشوره. 


وقتی دشمن می خواد نفوذ کنه، اول باید ریشه های خانواده رو سست کنه تا بتونه موفق بشه! و ستون این خانواده مادره. اگه ستون به هر دلیلی سست بشه، فرو پاشی اون خانواده زیاد سخت نیست. و اگر خانواده فرو پاشید، نفوذ به داخل اون کشور کاملا آسون و راحت میشه...

اتفاقات زیادی در اطرافم افتاد که هم فشار زیادی  در بر داشت و هم جای تامل کردن داشت.

 هرجایی که کم می آوردم، زندگی های سخت تر و بدتری جلوی رویم قرار می گرفت. انگار خدا می خواست بگه اینقدر غر نزن! از زندگی تو، بدترش هم هست...

اگه زندگی متاهلی من ۲۰ سال دوام پیدا کرده بود، دیدم زندگی سه ساله ای با ایثار شروع شده بود، ولی مرد  زندگی زن دوم رو هم اختیار کرده بود. هنوز خبر دارم که چقدر حال بانوی اول خرابه و ناراحته؛ اونقدری که به فکر کشتن هوویش افتاده!


شروع کرده ام به اجرای چله ی خوندن سوره ی یس که بعد از خوندنش اون رو به اب فوت کنم و از اون اب درون کتری و یا چایی بریزم که تمام اعضای خانواده ام ازش بنوشن و آروم تر زندگی کنند...

راضی شده ام که سهم من از زندگی متاهلی بیست سال کامل بوده و باز هم خدارو شکر می کنم که هووی هیچ زنی نشده ام!

خداروشکر می کنم که خودم و همسرم و بچه هام سالمیم و می تونیم دور هم سر یک میز غذا بخوریم.

خب میشه با یک در میان بودن همسر هم کنار اومد. میشه نگاه خوش بینانه به زهرا داشته باشم که چه به سر زندگی اش اومده که راضی شده زن دوم بشه؟!

اگر بحث حقارت باشه ، مطمئنم که احساس حقارت اون، کمتر از من نیست.

من در عنفوان جوانی با همسرم ازدواج کرده ام و لذتش رو هم برده ام. مثل خیلی از عروس ها ، از حمایت پدر و مادر شوهر بهره مند شده ام. وجودم رو به رسمیت شناخته اند... در حالیکه زهرا راه درازی رو پیش رو داره. 

ازم خواسته اونو به چشم یه دوست ببینم و اونو دشمن و رقیب خودم ندونم! ازم خواسته حمایتش کنم تا بتونه در جمع فامیلی ظاهر بشه.

فقط همچنان می ترسم! از اینکه خانواده ام بفهمند و چه واکنشی نشون بدن، می ترسم. از اینکه پشت سرم بگو و مگوهای مختلفی  راه بیفته و برچسب بهم زده بشه، می ترسم...

از اینکه بچه های خودم بفهمند ، می ترسم....

از برداشت ها و واکنش های اطرافیانم به شدت می ترسم...


 


پشیمانی نابهنگام قسمت دوم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 06:17 ق.ظ

ولی مصمم شده بودم که این ازدواج دوم رو به نتیجه برسونم. مصمم شده بودم که یه زندگی جدید تشکیل بدم و یه چراغی رو روشن کنم.

مصمم شده بودم که حداقل به اندازه ی یک نفر، مشکل و دغدغه ی دختران سن بالا رو کم کنم. اونها آینده شون به شدت مجهوله. حتی اگه در اوج توانمندی باشن. در اوج استقلال هم باشن. باز همشون از آینده شون می ترسند. از اینکه تنها بمونن، می ترسن.

زنان مطلقه ی بچه دار، دلشون به بچه شون گرمه. این بچه بالاخره بزرگ میشه و همدم مادرش میشه. ولی دختر سن بالایی که به هر دلیلی نتونسته ازدواج کنه و مشکل تنهایی شو حل کنه، فقط یه راه براش می مونه؛ اینکه بشه زن دوم!

گر چه برای اونها،پسر مجرد سن بالا و یا مردهای مطلقه و بیوه خیلی خیلی بهترن؛ ولی اگر نبود، گزینه ی زن دوم شدن، آخرین روزنه ی امید برای اونهاست.


دیدم با سمیه کنار نیومدی؛ و البته خودم هم متوجه ی اختلاف فرهنگی زیاد خودم با اون هم شده بودم؛ یواش یواش کات کردم. گرچه اون دست بردار نبود. این بار تصمیم گرفتم با کمک خودت اقدام کنم. با انتخاب تو پیش برم که آسیب کمتری ببینی...

ولی  انگار واقعا ظرفیتت خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کردم، کمتره. هر روزی که می بینم اینقدر ناراحتی؛ به خدا روح منم در عذابه.  این اشک ها و گریه هاتو که می بینم، دلم آتش میگیره و می سوزه برات...

هر بار چنان به غلط کردنی می افتم که حد نداره...

اومدم ثواب کنم، ولی به اندازه ی یه دنیا کباب شدم...

به خدا پشیمون شدم از ازدواجم... پشیمون شدم از اینکه چنین راهی رو انتخاب کرده ام...

با خیلی از دوستان مشورت کرده بودم.... اغلب شون می گفتن مخفی باشه ،بهتره. می گفتن یه مدت که بگذره ، برای زن اول همه چی عادی میشه....

اما این اتفاق نیفتاد. تو گاهی اروم می شدی، ولی اندکی بعد دوباره به نقطه ی جوش می رسیدی...

انگار این مساله هیچ وقت برات عادی نمیشه. چون هرجا با هم تنها باشیم، تو باز حرف سمیه و زهرا رو پیش می کشی... انگار نمی خوای بذاری تموم بشن برات...

به خدا خسته شدم... کاش هرچه زودتر می مردم و دوتایی تون از شر من خلاص می شدین....

...........

پشیمانی نابهنگام قسمت اول  چاپ

تاریخ : یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 11:31 ق.ظ

روزی که همسر نشست برام قول نامه رو نوشت؛ ازش پرسیدم خداییش هنوز از کاری که کردی، ته دلت راضی هستی؟ مطمئنی عاقبت به خیر میشی؟

گفت بذار، فردا صبح در حین پیاده روی، راجع بهش حرف بزنیم.

گفتم باشه. و اخر شب رو ، بدون جر و بحث خوابیدیم!

صبح زود فرداش که رفتیم پیاده روی؛ شروع کرد به حرف زدن...



...بارها شده که خواستم باهات حرف بزنم، اما تو هربار سمیه رو کوبیدی روی سرم... هربار طعنه زدی؛ گاهی مسخره ام کردی؛  تو که هیچ وقت به من بی احترامی نمی کردی، سرم داد می زدی و بهم انگ بوالهوسی زدی...


.انتظار داشتی درکت کنم؟ انتظار داشتی  باور کنم که حسود نیستی؟ باور کنم که چون من رو دوست داشتی، این همه حرف زدی و باهام مشاجره کردی! چه شبهای زیادی رو از من جدا خوابیدی که مثلا  بگی قهرم و دوستت ندارم!!


اما  اجازه بده الان کمی حرف بزنم. دلم می خواد وقتی با هم حرف می زنیم، جلوی من گریه نکنی...بین حرفام، حرفمو قطع نکنی. گارد نگیری. فقط کمی بیشتر و اروم تر گوش کن.



راستش ازت ممنونم که اختلاف خانوادگی مون رو با خانواده ات مطرح نکردی. ازت ممنونم که اجازه ندادی از چشم بچه هامون بیفتم.ازت ممنونم که خونه رو ترک نکردی. ازت ممنونم که هربار بیشتر ناراحت شدی، بیشتر به سمت من اومدی و ناراحتی ها رو سر من خالی کردی و اجازه ندادی حتی برادرت که همسایه مونه، بفهمه و نگاهش به من بد بشه. ازت ممنونم. خویشتن داری ت رو دوست دارم. ممنونم که بچه ها رو جوری بزرگ کردی که منو به عنوان امن ترین تکیه گاه  ببینند و دوستم داشته باشن؛ اونقدری که دخترمون، شوهرش رو با پدرش مقایسه میکنه، حتی اگه جلوی همسرش بروز نمیده...

.....

یه عدد زن ۴۰ ساله ی خسته  چاپ

تاریخ : شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1395 در ساعت 06:44 ق.ظ

نمی دونم برای شماها هم همین حس به وجود آمده یا نه؟

برای من ولی، شروع چهل سالگی ام  همراه با آسیب روحی بوده. سه دهه رو پشت سر گذاشته ام.  اما درون اون سه دهه، به این شدت آسیب ندیده ام...

نمی دونم چرا؛ ولی مطمئنم حکمتی داشته...

این روزها چقدر خسته ام... خیلی خسته ام...

کاش تاریخ برگشت مون به دنیای باقی، دست خودمون بود...



به همسر گفتم شناسامه ت، توی  اداره تونه؟ گفت نه! پیش زهراست!

گفتم سندازدواج چی؟

گفت اون هم پیش زهراست... 

دنبال کارای بیمه و وام ازدواجه...

گفت میارم ببینی..

نمی دونه دیدن اونها عین زهر می مونه برام... ولی هیچی نگفتم!

   1       2       3       4       5       ...       107    >>